به درد بی دوای من ، کسی مرحم نشد هرگز
نصیب من در این دنیا ، به جز ماتم نشد هرگز
به من هر کس که رو آورد ، نمک پاشید بر زخمم
به دستان تو هم حتی ،غم ما کم نشد هرگز
دل من در شب تیره ، فقط خورشید را می جست
ولی یابنده یک شمع کوچک هم نشد هرگز
دل مغرور من تنهای تنها در پی او بود
ولی او هم دمی در فکر سامانم نشد هرگز
همیشه این دل تنگم ، اسیر و بند شبها بود
کسی در این شب تیره ، دمی هم دم نشد هرگز
در این شبهای تنهایی ، کسی من را نمی خواند
به درد بی دوای من ، کسی مرحم نشد هرگز
تا به کی ...!
تا به کی شعر که هیچش نخرند
تا به کی ذوق که تحقیر کنند
تا به کی سوز که ایمان سوزد
تا به کی درد که بی درمان است
تا به کی عشق که حسرت بکشیم
تا به کی رنج که پنهان ماند
تا به کی این همه تا کی گفتن
تا به کی این همه تا کی ،تا کی
***
تا به کی چنگ به گیسو بردن
که به دلخواه سرودن سخنی
تا به کی نغمه غم سر دادن
به دل افسردگی اندر چمنی
تا به کی در طلب جامه و نان
سر به هر بی سروپا خم کردن
تا به کی سفره حاجتمندی
در بر زاده آدم کردن
***
از تو ای زندگی محنت بار
به خدا سیر شدم ، سیر شدم
مردم از رنج تملق مردم
بس که از بهر تو تحقیر شدم
این منم ، من که ز کوهی همت
به زبونی شده ام چون کاهی
یا که در چنگ نیازت از عمر
شیر بودم شده ام روباهی
جاهای خالی تو هنوز ...
می گویند سکوت یعنی هیچ حرفی نزدن اما
من می گویم سکوت یعنی فریاد !
فریادی پر از احساس
شاید آن روز که صحفه آرزوهای دست نیافته ام را بستم
فکر می کردم دیگر هیچ وقت به سراغت نخواهم آمد
اما این دل تنهای من باز هم اشتباه کرد و باز هم مسیر
طولانی فراموشی را میان بر زد
بی تو امروز و فردایم یکی است و زمان برایم راکد
ای دست نیافتنی ترین آرزو !
من بی تو تا دنیاست فردایی ندارم و تو نمی دانی
در پشت پنجره ای که به کوچه باغ دلت باز می شود
کسی سر به شیشه گذاشته و تمام نگرانی اش
آرامش خواب شیرین توست
کاش بدانی که هنوز جایت در قلبم خالیست
کاش...
خاطره های خط خطی
اگه می گفتی می خوامت ،آسمون ابری نمی شد
تنگ بلور ماهیا ،ظرف اسیری نمی شد
اگه می گفتی می خوامت ، دلم دیگه غصه نداشت
شبا چشام خوابش می برد ، نیازی به قصه نداشت
اگه می گفتی می خوامت ، شعرام غم انگیز نمی شد
این دل شاعرم دیگه ، مهمون پاییز نمی شد
اگه می گفتی می خوامت ، خاطره ها رنگی می شد
سیاه سفید یا خط خطی ، هیچ دلی سنگی نمی شد
اگه می گفتی می خوامت ، تو دنیا چیزی کم نبود
رو خاطرات خوبمون ، آشور زرد غم نبود
اگه می گفتی می خوامت ...
حیف که نشد بگی آره ...
حیف که نشد قصه ما
تو قصه ها یه ستاره
قصه دلتنگی
پایان قصه امشب از یاد رفت و گم شد
فریاد بی قراری بر باد رفت و گم شد
مردی به پاس یک عشق بر کوه تیشه می زد
در دام آرزو ماند صیاد رفت و گم شد
شاید که رمز عاشق پرواز تارهایی ست
آزاده زیست با عشق آزاد رفت و گم شد
آنشب که شور باران بر بغض کوچه بارید
یک قطره اشک از چشم افتاد رفت و گم شد
وقتی کسی نمی گفت پایان قصه ها را
شیرین قصه می گفت :فرهاد رفت و گم شد
میدونی؟
یه اتاق باشه گرم گرم
روشن روشن
تو باشی من باشم
تو اتاق سنگ باشه
سنگ سفید
تو منو بغل کردی که نترسم
که سردم نشه نلرزم
میدونی؟
تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار
پاهاتم دراز کردی
من اومدم نشستم جلوت
بهت تکیه دادم
دو تا دستاتو دور من حلقه کردی
بهت میگم : چشاتو می بندی؟
میگی : آره
چشماتو می بندی
بهت می گم : قصه می گی تو گوشم
میگی: آره
و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم
آروم آروم قصه می گی
یه عالمه قصه بلند و طولانی که هیچ وقت تموم نمیشه
میدونی؟
می خوام رگمو بزنم
یه جمله عمیق بلدی
نه وای... تو که نمی بینی
و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم
من تیغ رو از جیبم در میارم
نمی بینی که سریع میبرم
نمی بینی که خون فواره میکنه
روی سنگهای سفید
نمی دونی که دستم میسوزه
من لبمو گاز می گیرم که نگم آخ
که تو چشاتو باز نکنی و منو نبینی
تو داری قصه میگی و هیچ چیز رو نمی بینی
منم دارم دستمو نگاه می گنم
دست چپمو
خون ازش میاد
میدونی؟
دستمو میزارم رو زانوهام
خون از روی زانوهام می ریزه رو سنگها
حیف که چشمات بسته است
نمی بینی
تو بغلم کردی نمی بینی که سردم شده
محکمتر بغلم می کنی تا گرمم بشه
می بینی که نا منظم نفس می کشم
تو دلت میگی آخی
نفسم گرفت
سردتر می شم
می بینی که دیگه نفس نمی کشم
چشماتو باز می کنی و می بینی
من مردم...
میدونی؟
می ترسم خودمو بکشم
از سرد شدن...
از این هایی که مردن...
از خون دیدن...
ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم
مردن خوب بود
آروم آروم...
در کنار تو ...
و در آغوش تو ...
گریه نکن من دیگه نیستم
که ببوسمت و بگم خوشگل شدی
تو خیلی گریه می کنی
دلم می شکنه
دلم نازکه
نشکونش باشه؟
من مردم ولی تو باورت نمیشه
تکونم میدی که بیدار شم
فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم
می بینی نفس نمی کشم
ولی باز هم باور نمی کنی
اونقدر محکم بغلم میکنی که گرمم شه
اما فایده نداره
من مردم
ولی برای تو زنده ام
پس هر شب به این باغ بیا
ولی گریه نکن
می خوام یه چیزی بهت بگم
میدونی؟
دوستت دارم
همیشه تنها بهانه ام تو هستی
همیشه تنها بهانه ام تو خواهی بود
همیشه به عشق دیدنت لحظه شماری میکنم
همیشه با آغوش باز پذیرای تو هستم
ای امید لحظه های زیبا

از خاطراتم توری لطیف نرم و محکم میبافم
و در دریای زندگی به امید آرزوهای
از دست رفته ام می پردازم
زندگی بیشترش سوختن است و درس آموختن است
یک برادر دارم واسه من دیوارش از همه کوتاهتر است
توی روزهای گرفتاری و تنگ دستیمان
زندگی انتظاریست که آدم ز برادر دارد
زندگی فانوسیست لب دریای خیال آویزان
می توان آن را دید و نه بیش روشن است
اما نه به اندازه خویش
زندگی تابلویست نیمه راه که ز سر منزل مقصود خبر می آرد
کار او هشدار است گر مسافر رهش بیدار است
زندگی تجربه تلخ فراوان دارد
دو سه تا کوچه و پس کوچه و اندازه یک عمر بیابان دارد
زندگی دین بزرگیست که بر گردن ماست
زندگی واژه یک خوشبختی ست
زندگی ...؟
آنقدر خوب و عزیزی که حیفم آمد
هنگام وداع
ترا دست خدا بسپارم
